كد مطلب: 2316
4 بهمن 1390 ساعت 09:50

داستان كوتاه

با او بی او

محبوبه حاجیان‌نژاد- سمنان : صحبت كردن درباره موجودی چون او واقعاً مشكل است. همین الان كه این‌جا نشسته‌ام و دستم را زیر چانه‌ام گذاشته‌ام و دارم فكر می‌كنم، او هم آن‌سوتر نشسته، دستش را زیر چانه‌اش گرفته و تظاهر می‌كند كه در حال فكر كردن به چیز خاصی ست.

تنها شانس بزرگش همین است كه هیبتش سر تا پا سیاه است. مثلاً همین الان شك ندارم كه هر از گاهی زیر چشمی ‌نگاهی به من می‌اندازد تا مطمئن شود كه حركتم را عوض نكرده‌ام. خیال می‌كند، حركت پلك‌ها و چشم‌هایش برای من قابل تشخیص نیست. شاید در ظاهر قضیه همین طور هم باشد، اما حالا دیگر بعد از نود سال، ذات موذی‌اش را خوب شناخته‌ام. حتی فكر و خیالش را هم حدس می‌زنم.
باور كنید، هیچ دشمنی خاصی با او ندارم. فقط نمی‌دانم چرا خیال ‌این موجود شبه آدم سیاه و باهوش راحتم نمی‌گذارد. نمی‌دانم چرا همیشه و همه ‌جا با من هست. اصلاً نمی‌دانم چكار كرده‌ام كه حتی یك ‌لحظه هم مرا به حال خودم نمی‌گذارد.
این روزها بعد از گذشت نود سال باز برگشته‌ام به همان روزها، دوباره همه چیز دارد تكرار می‌شود. دوباره منم و همان درگیری‌ها و كشمكش‌ها. آن هم با كی؟ با یك سایه، یك سایه‌ی سیاه و ساده.‌ اما آن‌قدر موذی و آب زیركاه كه با همین سادگی‌اش آدم را از پا در می‌آورد.
از وقتی كه یادم هست با سایه‌ام كلنجار رفته‌ام. همیشه به پر و پایش می‌پیچیدم. بهتر بگویم این او بود كه برخلاف ظاهر خون‌سرد و بی‌اعتنایش با من كلنجار می‌رفت و به پر و پایم می‌پیچید. مثلا بعد از ظهرهای داغ تابستان كه توی حیاط توی عالم خودم بودم و بازی می‌كردم دنبالم راه می‌افتاد و بدون هیچ دلیلی شروع می‌كرد به تقلید حركات من، دستم را بالا می‌بردم، دستش را بالا می‌برد. می‌پریدم، می‌پرید. می‌دویدم، می‌دوید. از عصبانیت انگشت‌هایم را توی مشتم فرو‌می‌كردم و دندان‌هایم را روی هم فشار می‌دادم... تمام حركات مرا موبه‌مو تكرار می‌كرد، آن هم با چه دقتی. آن‌قدر از دستش به تنگ می‌آمدم كه مجبور می‌شدم وجودش را نادیده بگیرم، این دیگر غیر قابل تحمل بود، چون او هم عیناً سعی می‌كرد با همان رفتارهای من وجودم را ندیده بگیرد. گاهی اوقات پشت به خورشید می‌ایستادم و به هیبت سیاه و نكره‌اش كه جلوی پایم دراز به دراز افتاده بود نگاه می‌كردم و تظاهر می‌كردم قصد هیچ حركتی ندارم، بعد یك ‌دفعه پایم را بلند می‌كردم تا بكوبم روی پایش. اما او موذی‌تر از این حرف‌ها بود. درست هم‌زمان با من پایش را بالا می‌آورد. انگار فكرم را هم می‌خواند. بعد بیهوده سعی می‌كردم بدوم و از او جلو بزنم. می‌دویدم آن‌قدر كه از نفس می‌افتادم، اما او باز هم یك قدم از من جلوتر بود. وقتی هم كه برگشتم با همه‌ی كند رفتنم از من عقب می‌افتاد. به خاطر همین رفتارهایش یك بار از حرص سرم را به دیوار كوبیدم. در آن لحظه از شدت درد، وجودش را از یاد بردم. اما در تمامی ‌مدتی كه سرم باند پیچی بود، سعی كردم كم‌تر بیرون آفتابی شوم تا مبادا كه چشمش به سرم بیافتد و به ریشم بخندد. هر چند كه او همه‌جا بود. همه‌جا هست. حتی جاهای مطلقاً تاریك. معلوم بود كه هست. هرجا كه می‌رفتی، می‌توانستی تیزی نگاه ملامت‌بارش را و در عین حال آن بی‌اعتنایی و خون‌سردی ساختگی‌اش را زیر پوستت حس كنی.
هر طور كه بود چند روزی از رو‎در‌رویی مستقیم با او پرهیز كردم، تا این‌كه یك شب زیر نور رنگ‌پریده‌ی چراغ شب‌خواب، بغل دیوار دیدمش كه تكیده و رنجور زانوهایش را بغل گرفته بود و هیبت رنگ پریده‌اش نصف حجم دیوار را پر كرده بود و... سرش انگار باندپیچی بود. وانمود كردم كه نمی‌بینمش. او هم وانمود كرد كه وجود من برایش اهمیتی ندارد.
كم‌كم درگیری من باسایه‌ام بالا می‌گرفت و كار به جاهای باریك می‌كشید. تا این‌كه یك روز عصر كه ابرهای كبود و سنگین بدجوری آسمان را قرق كرده بودند، یك‌دفعه به دلم افتاد كه بروم و دستی به سر گل و گیاهان باغچه بكشم. بیلچه را از توی انباری برداشتم و شروع كردم. از این‌كه می‌توانستم دور از نگاه سایه‌ام هر كاری كه دلم بخواهد بكنم خیلی خوشحال بودم. ناگهان سینه‌ی آسمان شكاف برداشت و چند لحظه برق همه‌جا را روشن كرد و بعد از آن صدای غرش آسمان بلند شد و زیر نم‌نم بارانی كه تازه باریدن گرفته بود سر و كله‌ی سایه‌ام پیدا شد. سعی كردم بی‌توجه به او به كارم ادامه دهم. اما مثل همیشه ناخواسته یك لحظه چشم‌مان افتاد توی چشم هم، و... بعد بیلچه توی دستم خشك شد. چشم‌هایم توی چشمان سایه میخكوب شد و یك لحظه همه چیز اطرافم را به جز سایه از یاد بردم.
بغل دستم كنار گل‌های لاله عباسی باغچه به جای آن سایه‌ی دراز و دیلاق، یك سایه‌ی خوش قد و بالا افتاده بود كه انگشت‌های كشیده‌ی بلند داشت و بلندی موهای سیاهش با كوچك‌ترین حركتی روی كمرش موج بر می‌داشت و پیچ‌ و ‌تاب می‌خورد. سایه بی‌هیچ توجهی به من با حركات لطیف دست‌هایش علف‌های هرز و شاخه‌های خشك و برگ‌های پوسیده را از اطراف گل‌های باغچه جدا می‌كرد و بعد خودش را عقب می‌كشید و سرش را روی گردن خم می‌كرد و توی گل‌ها دقیق می‌شد و بعد از چند لحظه دوباره شروع می‌كرد.
این‌كه این سایه از كجا پیداش شده‌بود و اصلا با من چكار داشت نمی‌دانم، فقط می‌دیدم كه سایه‌ی دختر روز ‌به ‌روز برابر چشمانم شفاف‌تر می‌شد و رنگ می‌گرفت و بعد كم‌كم دیدم كه چقدر به نظرم آشنا می‌آید. روسری آبی گل‌دار، صورت گرد، ابروهای پیوسته و چشم‌های كشیده و خواب‌آلود سایه و آن دسته موی سیاه و صاف كه بالای پیشانی‌اش یك فرق منظم باز كرده بود، مرا یاد تصویر دختری روی قلیان قدیمی ‌پدربزرگم می‌انداخت. قلیانی كه می‌گفتند از دوره‌ی قاجار به پدربزرگم رسیده بود و جانش به جان این قلیان بسته بود. به نظرم سایه خیلی شبیه آن دختر قاجاری بود. اصلاً نه خودش بود، خود خودش.
سایه‌ی دختر قاجار خیلی زود جای سایه‌ام را گرفت. همه‌جا با من بود. با ظرافت انگشت‌های بلندش، حركات مرا مو‌به‌مو تكرار می‌كرد. همه‌ی كارهایم را، یك جور خیلی خاص، خیلی دقیق و وظیفه شناسانه تقلید می‌كرد، حتی حركاتی را كه باید می‌كردم و نكرده‌بودم تكرار می‌كرد.
سایه خیلی با من نماند. یعنی نمی‌دانم چه مدت سایه‌ی من بود. یا اصلاً كی رفت و چرا رفت. ازدواج كه كردم مجبور شدم بروم سراغ شغل دوم، بعد بچه‌هایم به دنیا آمدند و بزرگ شدند و سرم رفت توی حساب و كتاب و دخل و خرج. اجاره خانه، قسط، وام، قرض و قبض‌های ردیف شده‌ی آب و برق و گاز و تلفن و هزار گرفتاری دیگر طوری یك‌دفعه روی سرم آوار شد كه وقتی چشم باز كردم چهل‌ساله بودم و نه اثری از سایه‌ی خودم بود و نه اثری از سایه‌ی دختر قاجار.
اما این روزها در آستانه‌ی نود سالگی‌ام. یك‌دفعه سر و كله‌ی سایه‌ام پیدا شده است. نفهمیدم چطور و از كی. همین قدر می‌دانم كه دوباره همان روزهای كشمكش و جنگ و جدل شروع شده. دوباره به همان سال‌ها برگشته‌ام. سایه‌ام خموده شده، تكیده و پیر است و هزار درد و مرض به جانش افتاده. از موهای انبوه روی سرش به جز اندكی كنار گوش‌ها چیزی نمانده و بدون عصایش حتی یك قدم هم نمی‌تواند بردارد. اما مثل همان روزهای جوانیش سمج و یك‌دنده است. این روزها احساس می‌كنم، تیزی نگاه ملامت بارش، باز هم عذابم می‌دهد. باز هم مثل آن سال‌ها وجودش خواب و خوراك را از من گرفته، و از كار و زندگی انداخته. انگار دوباره كودك شده‌ام...
می‌دانید‌؟ حالا دیگر به حرفی كه چندین سال پیش از یكی از دوستانم شنیده بودم و سخت مخالفت كرده‌بودم، كاملاً ایمان آورده‌ام. این كه بشر در دوره‌ی پایانی عمرش، وقتی كه تقریباً تنها شد و دغدغه‌های دوران جوانی و میان‌سالی، او را تا حدی به حال خود رها كردند، ناخودآگاه به گذشته و كودكی خود برمی‌گردد و این بازگشت، از آن نوع بازگشت‌هایی نیست كه به اراده‌ی خود آدم باشد، یا زاییده خیال و توهم باشد. در واقع سال‌خوردگی همان خردسالی است. به همین خاطر است كه بچه‌ها با پیرها خوب می‌جوشند. با وجود آن همه‌ی تفاوت در سن‌و‌سال، ارتباط نزدیكی بین این دو گروه سنی است و این بازگشت دقیقاً حالت یك چرخه را دارد. مثل چرخه‌ی‌آب، چرخه‌ی‌خاك، اكسیژن، چه می‌دانم هر چرخه‌ی دیگر. جالب این‌جاست كه نه تنها روحیه و نیازهای یك انسان پیر تا حدی به دوران كودكی نزدیك می‌شود، بلكه جسم هم تقریباً در خود فرو‌می‌رود و كوچك می‌شود...
باور كنید كه نمی‌خواهم با این فرضیه‌های به اثبات رسیده یا نرسیده، طوری سر‌ و ته قضیه را هم بیاورم، این طور نیست. فقط می‌خواهم ذره‌ای از بار خودم را سبك كنم. گاهی وقت‌ها با خودم فكر می‌كنم از كجا معلوم كه او همه‌ی حركات و رفتار مرا تقلید می‌كند. چه‌طور می‌شود مطمئن بود كه من مقلد بی‌چون‌ و چرا و ناخودآگاه او نیستم؟ من باید به پاسخ پرسش‌هایم برسم. همین الان كه قلم در دستم است، حركت دست من با دست او در یك زمان اتفاق می‌افتد. برای تقلید حركتی باید ابتدا آن را كامل دید و به خاطر سپرد و بعد تكرار كرد، اما شگفتی همین‌جاست كه عمل و تقلید آن هر دو در یك‌لحظه اتفاق می‌افتد و با یك نگاه منصفانه نمی‌توان آن‌ها را از هم تشخیص داد. با این وجود یك تصور باقی می‌ماند كه من و سایه‌ام هر دو یكی هستیم. اما اگر این طور است، چرا باید در عالم بیرون دو تا باشیم، اصلاً چه لزومی‌هست؟
امشب از زمان تاریك‌شدن هوا، زیر نور چراغ مطالعه نشسته‌ام و به سایه‌ام كه بغل دستم روی زمین افتاده و زانوهایش را تاكرده و بازوهایش را دور آن حلقه كرده، زل زده‌ام. دیگر تصمیم دارم همه‌ی سنگ‌هایم را با او وا بكنم. مرگ یك بار، شیون یك بار.
سعی می‌كنم خیلی منطقی و منصفانه، قضیه را از همان اول سر بگیرم. شروع می‌كنم و سایه‌ام بی‌هیچ صدایی با حركت لب‌هایش حرف‌هایم را تكرار می‌كند. تا جایی‌كه می‌رسم به آن روز كه سایه‌ی دختر قاجاری یك‌دفعه لب باغچه زیر باران پیدایش شد. بعد دستم را بالا می‌برم و انگشت اشاره‌ام را توی هوا تكان می‌دهم و از سایه‌ام می‌خواهم همه چیز را كامل برایم بگوید. اما انگشتم توی هوا خشك می‌شود، درست مثل همان روزركه بیلچه توی دستم خشك شد، همان روزكه سایه‌ی دختر قاجار افتاد، جای سایه‌ام.
دستم توی هوا خشك شده و نگاهم خیره مانده به سایه‌ام كه حالا سرش را روی زانویش گذاشته و شانه‌هایش از شدت گریه می‌لرزد. چند لحظه همین طور مات‌ و ‌مبهوت نگاهش می‌كنم و نمی‌دانم چی باید بگویم. بلند می‌شوم تا دستم را بگذارم روی شانه‌های سایه‌ام كه همان‌طور بی‌صدا گریه می‌كند كه در اتاق یهو باز می‌شود و سایه‌ی كشیده و باریك دخترم خودش را می‌اندازد توی اتاق. دخترم چند ثانیه با چشم‌های گرد شده و دهان نیمه باز نگاهم می‌كند و بعد سیل سوالاتش سرازیر می‌شود:
- آقا جون، حالتون خوبه؟ با كی حرف می‌زدین؟ بمیرم الهی... برای چی گریه كردین؟ چرا در حیاط رو باز گذاشتین؟ چرا هر چی صداتون زدم، جواب ندادین؟ باز حالتون خرابه؟ خوب چرا زنگ نزدین بیام ببرمتون دكتر؟ اصلا چرا نیومدین پیش ما؟ تنها موندن اصلا براتون خوب نیست... ببینم... وای چقدر لاغر شدین این چند روز... چقدر رنگ و روتون پریده... خدا منو بكشه. همش تقصیر خودمه، آن‌قدر سرم شلوغه كه...
سایه‌اش پهلوی در افتاده. رنگ‌پریده و مچاله شده. دخترم دانشجوی سال آخر روان‌شناسی است و اشتیاق عجیبی دارد كه در هر حركت و رفتار من، نمونه‌ای عملی و عینی برای فرضیه‌های تئوری‌اش پیدا كند. اما این بار حال و روزم خیلی نگرانش كرده. طفلك خیال می‌كند تنهایی به سرم زده. سعی می‌كنم طوری موضوع را برایش توضیح دهم، اما چشم‌هایش گرد می‌شود و ابروهایش می‌رود تو هم.
آخر سر بی‌آن‌كه منتظر موافقت من باشد، با خودش قرار می‌گذارد كه روز دوشنبه با ماشین شوهرش بیاید و مرا پیش یك روان‌پزشك ببرد. می‌رود و شب دوباره بر می‌گردد و با اصرار مرا به خانه‌ش می‌برد. تمام مدت حركات مرا زیر نظر می‌گیرد و برای هر حركتی با نگاهش از من دلیل می‌خواهد...
حال خوشی ندارم. دوست دارم با سایه‌ام تنها باشم. دخترم مرا به زور كنار خودش رو‌به‌روی تلویزیون نشانده و از هر دری حرف می‌زند تا مرا به حرف بكشاند. شوهرش سر‌تاسر شب را بی‌آن‌كه حرف بزند، چشم به تلویزیون دوخته و پشت سر هم سیگار می‌كشد. سایه‌اش بی‌خیال روی مبل لم داده. همان‌طور كه كنار دخترم نشسته‌ام و به زور لبخند می‌زنم، هر از چند گاهی به سایه‌ام كه كنارم كز كرده و سرش را گذاشته روی زانویم و یك چیزی مدام توی چشمش حلقه‌حلقه می‌شود، نگاه می‌كنم. دلم می‌خواهد دستم را بگذارم روی شانه‌اش، دلم می‌خواهد با ایما و اشاره، طوری از دلش در بیاورم، اما مجبورم زیر نگاه تیز‌بین دخترم مواظب حركاتم باشم.
روز دوشنبه قبل از رفتن، دخترم با شوهرش حرفش می‌شود. نمی‌دانم به‌خاطر چه چیز. بعد هما‌ن‌طور كه سگرمه‌هایش توی هم است و با دندان‌هایش لب پایین‌اش را می‌جود، ماشین را روشن‌می‌كند و راه ‌می‌افتیم.
ظاهرا وقت قبلی داریم. چون زیاد معطل نمی‌شویم. دكتر سلجوقی مرد آرام و محجوبی به نظر می‌رسد. فكر نمی‌كنم بیشتر از چهل سال داشته باشد، اما موهای جلوی سرش كم‌ و بیش ریخته است.
عینك ظریفش را روی چشم جا ‌به ‌جا می‌كند. مستقیم به من نگاه می‌كند و گوشش به حرف‌های دخترم است. وقتی پرچانگی دخترم تمام می‌شود، دكتر سلجوقی لبخند بزرگ ناشیانه‌ای می‌زند و می‌پرسد: « شما چند سال دارید؟ » دخترم فوری پیش دستی می‌كند:
-یك ماه دیگه نود سال‌شون می‌شه!
دكتر چند لحظه ساكت می‌شود. بعد بی‌آن‌كه به دخترم نگاه كند می‌گوید: «عذر می‌خوام خانم، اگر ممكنه اجازه بدین خودشون جواب بدن»
دكتر چند سوال دیگر از من می‌پرسد كه پیدا كردن ارتباطی منطقی بین آن‌ها كار چندان آسانی نیست.
سوالات دكتر به نظرم مسخره می‌آیند، با این وجود سعی می‌كنم با جواب‌هایی كوتاه و مختصر طوری قضیه را فیصله دهم و از این‌جا بروم. دلم می‌خواهد زمان تند‌تند بگذرد و مرا برساند یك جایی كه بتوانم با سایه‌ام خلوت كنم. حرف‌های زیادی هست كه باید به هم بگوییم و هیچ وقت نگفته‌ایم. حرف‌هایی كه فقط من و او می‌دانیم و نه هیچ‌كس دیگر.
 دكتر آخر سر لبخندی می‌زند و رو به دخترم می‌گوید: «شما بیش از حد لازم حساس هستید خانم، پدر شما مشكل خاصی ندارن. الحمدالله در سلامت كامل هستن، اگر هم گاهی رفتارهای خاصی از ایشان می‌بینید، باید بگم اثرات اولیه‌ی همان بیماری شایع در سال‌خوردگی است»
دخترم مثل شاگرد ممتازی كه همه‌ی درس‌هایش را از حفظ است فوری می‌گوید: «آلزایمر» دكتر هم كه چندان از حاضر جوابی او ناراضی به نظر نمی‌رسد، تایید می‌كند كه «دقیقاً»
بعد از لا به لای كاغذ‌های میزش چند كاغذ بیرون می‌آورد و از روی عكس آن‌ها برای دخترم توضیح می‌دهد.
در این فاصله من به سایه‌ی او و سایه‌ی دخترم نگاه می‌كنم. سایه‌ی دخترم انگشت‌های كشیده‌ی بلند دارد و بلندی موهایش كه از پشت روسری آبی گل‌دار بیرون‌زده با كوچك‌ترین حركتی موج بر می‌دارد و روی كمرش پیچ و تاب می‌خورد. و سایه‌ی دكتر سلجوقی با خیال راحت حركات دكتر را تكرار می‌كند.
خنده‌ام می‌گیرد. فكر می‌كنم هیچ سایه‌ای در طول عمرش به اندازه‌ی سایه‌ی من عذاب نكشیده، چون همیشه زیر سنگینی نگاه و پرسش و تفتیش نگاهش داشته‌ام. حالا دستم را جلوی دهانم می‌گیرم تا خنده‌ام را نبیند. به سایه‌ام نگاه می‌كنم. اولین بار است كه من و او با هم و توی چشم‌های هم می‌خندیم.
 


نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر: